تلخش لطفا...

مامان رفت بیرون...

زنگ زدم به سید خیلی ازش تشکر کردم و گفتم دیگه به ما نمیخوره و... دلیل خاست... گفتم چون من از نامزدم کادوی ولنتاین گرفتم ولی تو نه! دیگه باهام تماس نگیر :)

مامان که رفت بیرون و تونستم چند دقیقه ای صدای سید رو بشنوم خیلی آروم تر شدم...

کلا کپسول انرژیه این مرده خارق العاده...

و تازه بعد از شنیدن صدای محمد بود که فهمیدم چقدر آویز جواهرم زیبا تر از زیباییه که بش فک میکردم...

گاهی که به ذهنم میرسه بالاخره یه روزی یه جایی یه وقتی باید از هم جدا بشیم خیلی دلم برای خودمون می سوزه...


بعد از خدافزی زنگ زدم به آژانس 1010 عوضیا گفتن نمیتونیم براتون گل و شکلات بفرستیم... گفتم دیوس تو آدرس همسرمو داری... بسته رو داری می بری در خونشون!

اگه من شنبه تسویه نکردم برو خونه شون از نامزدم بگیر! میگفت نمیشه منم گفتم به درک!

یه آژانس دیگ زنگ زدم... بر نداشت.

سومیه برداشت و اتفاقا خیلی خوشحال هم شد!

قرار شد یه شاخه رز قرمز و یه جعبه شکلات ببره میلاد 8 و به سید زنگ بزنه که بیاد تحویل بگیره منم هزینه رو شنبه واریز کنم.

گفت چه شکلاتی؟

گفتم تلخش لطفا.

به هر عنوان قرار شد بین ساعت 4 تا 5 این اتفاق بیفته.

خدا کنه که سید اون ساعت بیرون از خونه نباشه.

همین دیگه... این فعلا تا اینجای ماجرا.ببینیم چی میشه...

+

اخ که چقدر از تحمل قیافه مامان متنفرم لعنتی اومده تو اتاق دیده پای سیستمم باز داره تیکه میندازه که تو که محمدو اینترنتی پیدا کردی دیگه دنبال چی میگردی! ای خداااااااا راحت شم از دست این خانواده دیوانه آمین



منبع این نوشته : منبع
گفتم ,خیلی ,بیرون ,تلخش لطفا

یه ولنتاینه خیلی غریبانه دیگه

اولیشو یادم نمیاد چطوری بود؟

اصلا کاری کردیم یا نه؟

دومیش بد بود

دیشب زنگ زدم گلفروشی گلفام بهم گفت اگ بخاد سه شاخه رز رو باکس کنه صد تومن میشه... محمد ازم خاست با 20 تومن جمعش کنم وضعیت مالیمون خوب نیست... فکر کنم تا شب به گلفام بگم یه شاخه گل ببره خونشون... یا نمیدونم شاید یه جعبه شکلات... نمیدونم.

چقدر سگم پووووووووووووف

مامان دو سه روزه فهمیده منو محمد چطور با هم آشنا شدیم... یعنی از طریق وبلاگ، محمد سهوا بهش گفت. خیلی از این بابت اذیتم میکنه... چپ میره راست میاد تحقیرم میکنه و ماجرایی رو  که ساخته بودیم بلند بلند برام تعریف میکنه که دروغای این مدت رو به روم بیاره...حس تنفر زیادی بهش دارم. خیلی... میخام زودتر تموم بشه این مدت... همه امیدم به اینه که زودتر از این خونه برم. کی هفدهم میشه؟

کی میرم برای همیشه از اینجا؟

سید به مامان گفته بود برام کادویی روک امانت داده دستش کاغذ کادو کنه بهم بده. مامانم اومده خونه میگه کادوت تو لاستیک زاپاس ماشینه بردار یه کاغذ از تو اتاقت بپیچ عکسشو برا محمد بفرست گفته برات کادو کنم...


کادو کردم

بازش کردم

و

ذوق کردم

بدون این که محمد کنارم باشه...


چند وقت پیشا محمد میگفت چقدر ما غریبیم... راست میگفت.

خیلی غریبیم...

خیلی

غربت تو ایرانمون دردش بیشتره یا غربتمون تو اروپا؟

یاد این بیت افتادم:

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست // از دوست بپرسید که چرا دوست چرا؟!


+
سید محمد برام آویز طلا گرفت (اشتباا از 25 دی گرفته به خیالش 25 دی ماه ولنتاینه) تقریبا بیشتر از یک ماه جلوتر.



منبع این نوشته : منبع
محمد ,خیلی ,کادو ,میکنه ,برام

فرار کردیم - 28 آبان 96

خـــــــــــب صبح روز شنبه قرار شد مریم و محمد همدیگه رو ساعت ده توی پارک سیمرغ ببینن.

مریم به خانوادش گفت قراره بره کلاس دکتر علیزاده. محمد هم به خانوادش گفت میره همایش رسانه های دیجیتال تهران. از ساعت 10 تا 6 صبح.

مریم شب قبل به خاطر دلشوره ای که داشت خابش نمیبرد همش می ترسید باباش اونا رو ببینه... همینجور استرس اینم داشت که چطوری باید بره استقبال عشقش چون پول زیادی نداشت کلا 15 هزار تومن! و واقعا 15 هزار تومن پول کمیه برای یه استقبال گرم نهایتا میتونست دو شاخه گل رز بگیره و تا یه جایی رو با تاکسی بره... چه بسا به خاطر پول تاکسی نمیتونست بیشتر از یه شاخه هم بگیره حتی!

خلاصه قبل از خاب تا حوالی ساعت یک و نیم داشت کپسولای کمردرد و قلب بابا و مامانش رو خالی میکرد و توش نامه های عاشقانه میذاشت برای صبحا و شبهایی که محمدش از خاب بیدار میشه و به خاب میره... قرصای عاشقی ساخته بود برای عشقش...

خلاصه صبح ساعت 10 و ربع از خونه راه میفته با مادرش سمت دانشگاه فضیلت که با قرار ملاقاتش با محمد جونش 3 دیقه هم پیاده راه نبود!

از صبح تو خونه که بود این فکر زد به سرش که با پولش یه کیک و شمع یک بگیره برای فرار... به مناسبت اولین فرار!

2 تومن کرایه تاکسی داد از دانشگاه به شیرینی فروشی بعد از اینکه شیرینی رو انتخاب کرد و شمعو خرید آقاهه گفت قیمتشون شده تقریبا 4500 مریم از ذوق سر از پا نمیشناخت... به آقاهه گفت بادکنکم میخام... آقاهه گفت چند تا؟ گفت 5 تااااااااااااااااااا :))

آقاهه همش 5 رنگ داشت آبی سبز زرد نارنجی و قرمز (قرمزه سوراخ بود)

بعد پرسید حالا چند شده؟

آقاهه گفت 7 تومن!

مریم بازم ذوق داشت چون بازم پول داشت... گفت از اون بمب شادی ها هم میخاااااااااام

خلاصه کلا شد 13 تومن تا اینجا!

یه دو تومنی برای مریم موند... سوار ماشینای دانشگاه شد و تا امام حسین رفت از امام حسین تا سوئیت ها رو پیاده رفت و وقتی رسید به اقاهه که مسئول اتاقا بود به مرده گفت

آقا یه اتاق میخام همسرم ساعت 12 میاد میخام غافلگیرش کنم با یه جشن کوچولو... ممکنه من برم تو اتاق تا تزئین کنم درو روی من قفل کنید تا اومد خوشحال بشه؟

مرده دهنش وا مونده بود اول ولی بعدش خندش گرفت گفت قبوله...

اتاقا دو نرخی بود 70 و 90... گفتم هفتادی بده... گفت به درد جشنتون نمیخوره بهت نودی میدم یه جاروی کوچولو میخاد هفتاد حساب میکنم.

رفتم دیدم خشگلههههههههه

جارو هم نمیخاست ولی من زدم.

آقاهه موقع تحویل اومد تو بخاری رو روشن کرد گفت با من کاری ندارین برم درو قفل کنم؟ گفتم کبریت میخام برای شمع تولدم...

گفت برات میارم تا رفت تو اتاقش بیاره من سه تا بادکنک باد کرده بودم...

بادکنک چهارم رو ک باد میکردم اون آقاهه در زد چادر از سر برنداشته بودم طفلی انگار داره به کسی که تو حمومه حوله میده دستشو کرد تو اتاق گفت درو قفل کنم حالا؟

رفتم جلو در که ببینه حجابم کامله با خودش منو تو لباسای عجیب غریب تصور نکنه...

گفتم قفل کن.

وقتی رفت مبلا رو کشیدم تا از هم فاصله بگیرن...

یه بار محمد بهم گفته بود بچه که بوده با لحاف خونه میساخته... گفتم برای اینکه خاطره بچگیاش براش زنده بشه از اون خونه هایی که منم تو بچگیم میساختم براش بسازم... نمیدونستم واقعا 4 تا بادکنک رو باید چ کرد نخ هم نداشتم به جایی آویزون کنم تصمیم گرفتم یه ملافه رودسته مبلا بندازم که بشه سقف خونم البته رو دسته چند تا بالش بود تا کمی بالا بیاد سقف...

تو خونه دو تا بالش به جای پشتی چیده بودم بادکنکا رو انداختم رو سقف ناخوداگاه خیلی شبیه سفره عقد شده بود خیلی دوستش داشتم انگار همه چی سر جای خودش بود... کیکو گذاشتم تو خونه رو زمین یه شمع نارنجی تولدم زدم روش عدد یک!

حالا بدو بدو نوبته من بود!

خانمش باید خشگل بشه خیلی خشگل

یه رکابی مشکی با شرت لی پوشیده بودم ابروها و گونه هام رو آرایش کرده بودم اما رژ قرمز که رنگ مورد علاقه ش بود رو واگذار کرده بودم به توی اتاق... موهامو یه دستی کشیدم و یه رژنسبتا پررنگ قرمز زدم...

کمی تو اتاق راه رفتم همه چی آماده بود الا محمد...

فقط محمد نیومده بود!

حس کردم داره میاد فقط حس بود.... شمعو روشن کردم و تو آشپزخونه پناه گرفتم تا با اومدنش بمبو بزنم... نیومد شمع داشت آب می شد.

پریدم شمعو فوت کردم و بهش زنگ زدم گفت جلو دانشگاه منتظرتم... گفتم خودت برو اتاق بگیر تا من بیام.

گفت نععععععع با تو میرم اتاق میگیرم!

حالا من تو اتاقم با شرت و رکابی!!!! :)

خندم گرفت از این حرفش...

بهم گفت تو میخای سوپرایزم کنییییییییییی

طبیعتا باید سوپرایزم به هم میخورد با این حرفش ولی از اونجایی که خیلی غافلگیرانه بود و به عقل جن هم نمیرسید خیالم راحت بود...

خلاصه رفت اتاقو گرفت ولی نمی اومد تو اتاق!!!!!

گفتم برو تو اتاق بابام میاد صورت خوشی نداره...

گفت بااااااااااااشه

حوالی 5 دیقه ای طول کشید تا اینکه ناگهان کلید تو قفل چرخید با چه سرعتی خودمو انداختم جلو شمع و کبریتشو زدم پشت در پناه گرفتم بمب تو دستم بود!

خیره به سفره نگاه میکرد نگاهش به جایی نمیچرخید چند ثانیه ای مکث کرد تا نگاهش افتاد به من که داشتم زور میزدم بمبو بزنم ولی نمی شد! :)))

پریدم بغلش در حالی که میگفتم زورم نمیرسههههههه کوچولوامممممممممممم

تو بغلش با بهت نوازشم میکرد و میگفت چطور اومدی تو اتاق آخه؟

گفتم خو من کوچولو بودم از زیر در اومدمممم...

خندش میگرفت و بیشتر بغلم میکرد...

تنش بوی عرق میداد چقدر مست ترم کرده بود سیر نمیشدم از آغوش بی نظیرش... همدیگه رو غرق بوسه و آغوش و نوازش کرده بودیم...

کیکو خوردیم یادمون رفت عکس بگیریم از کیک

بهم میگفت کیک به چ مناسبت فقط بگو :))))

گفتم اولین فرارمون زد زیر خنده گفت تو روووووووحت چقدر همو به آغوش میکشیدیم...

پریدیم سمت کیک رفت شمعو فوت کنه خاموش نشد بعد من رفتم شمعو زودتر فوت کنم باز نشد بعد یهو دو تایی فوت کردیم شددددددددد

کیکو میذاشتم دهنش یکی او یکی من....

نمازشو خوند که با خیال راحت عشق بازی کنیم...

بعد از کلی بازی و عاشقی گشنمون شد...

یه ساندویچ مرغ سفارش دادم ک سالم تر باشه ولی چون دو ماه بود به خاطر من سوسیس نخورده بود و هوس سوسیس داشت زنگ زدم به آقاهه گفتم تو مرغا سوسیس هم بزن

حال یارو از شنیدنش هم بد شد سعی کرد منصرفم کنه ک گفتم بزن بابا بزن ما میخوریم...

با یه نون اضافه... یه نوشابه مشکی

بعد از غذا تصمیم گرفتیم بخابیم یه کمی اما خابمون نمیومد بازیمون میگرفت... تازه محمد آقا تشنه شده بود :)







منبع این نوشته : منبع
گفتم ,اتاق ,آقاهه ,محمد ,مریم ,خونه ,کرده بودم ,پناه گرفتم ,امام حسین ,هزار تومن

فرار خواهیم کرد - 24 آبان 96

مریم قصه ما که حسابی بعد از این سه روز دلتنگ و بهونه گیر شده بود وسط چت کردن با محمد بهش گفت میشه شنبه بیای سمنان به خانواده هامون نگیم که دعوامون کنن...

محمد گفت چه طوری؟

مریم گفت مثل مجردیامون من به بهانه دانشگاه... تو به بهانه حوزه!

ذوق زدگی تو نگاه هاشون موج میزد هرچند پشت لب تاپ بودن ولی کاملا مشخص بود!

داشتن از خوشی این پیشنهاد و پذیرش جانانه محمد جون میدادن!

قرار شد شنبه یعنی سه روز دیگه محمد به خانوادش بگه داره میره نمایشگاه رسانه های دیجیتال تهران...

مریمم به مادرش بگه از ساعت 10 تا 6 کارگاه 7 ساعته آموزش مقاله نویسی استاد بابایی رو شرکت میکنه...

این دو تا از صبح که فهمیدن سه روز دیگه قراره یه ملاقات قایمکی داشته باشن دارن از استرس و ذوقش رو ابرا راه میرن...

قرار شده یه سوئیت بگیرن و مریم با خودش صبحانه ببره نون صبحانه با سید... بوسه ی ناشتایی هم قطعا وجود داره :)

همه چی مثل مجردیا با این تفاوت که این بار میرن سوییت با شناسنامه هایی که اسمشون توش نوشته شده نه کلاس زیرزمین دانشگاه :))

+

چون تازه سه روزه از هم جدا شدن خانواده هاشون دعواشون میکنن که پولاشون رو صرف رفت و آمد کنن میگن نزدیک خونه خریدن باید از هم دور بمونید و پول جمع کنید.

خانواده هاشون نمیدونن که این دو تا با هم بودن رو به کل هیکل برجای تهران هم نمیدن چه برسه به خونه های کلنگی قم!

+

اگه خانواده ها بفهمن حداقل دو سه روز باید محمد سمنان بمونه و اینطوری همه فامیلای مریم میگن چه پسر بیکاریه! نمیگن کار براش اولویته دومه تو زندگیش :) اولویته اول عشقشه.

+

و اینگونه ترتیب اولین فراره 7 ساعته داده شد.


+
تا آخره اسفند همین آشه و همین کاسه... هفته ای یه بار به همین صورت... ولی خانواده ها فک میکنن هر 40 روز یه باره :)
بعد از عروسی به خانواده هاشون میگن ما طاقت جدایی نداشتیم دلتون بسوزززززززززه


منبع این نوشته : منبع
خانواده ,محمد ,هاشون ,مریم ,همین ,میگن ,خانواده هاشون

وقتی دلتنگی کلید میخورد - 24 آبان 96

مریم قصه ما به محمد زنگ میزنه ولی گوشیش خاموش بود تا ساعت 2 بیدار میمونه بعدش هم که میخابه صبح با وجود اینکه چند بار بیدار میشه پتو رو از خودش کنار نمیزنه با صبح قهر میکنه فقط انگار چون دلتنگ یا دلنگران یا کنجکاو یا هرچی بود لب تاپشو روشن میکنه و میبینه سید محمد جانش 20 تا پیام داده. جواب نمیده و میخابه.

محمد به گوشی مادر مریم زنگ میزنه چون گوشی مریم خاموش بوده. و اول مریم بهش میگه چون نمیخواست مادرش متوجه دلخوری بینشون بشه تماس گرفته و حرفی نداره(غیر مستقیمه رو به مستقیم میگه نازشو بکشه) بعد با ناراحتی خدافزی میکنن کمتر از ده دیقه محمد زنگ میزنه و مریم اینبار چون دوست نداره شوهرش دل نگران بره تو خیابون میخنده و سرخوش جواب میده و میگه دیگه تکرار نشه به هر قیمتی بدون شب به خیر چشمای نازتو نبند.

+

راستی مریم محمدو دیشب بلاک میکنه و میخابه

جالبه که محمده شیطون قصه ما خودش خودشو از بلاکی در میاره...

+

بعد از سه روز دوری امروز دلتنگی های مریم شروع میشه...

برای بوسیدنش برای خابیدن کنارش برای نگاه کردن به چشماش برای زدن ادکلن به یقه لباسش.

+

مریم از میزان استفاده سید محمد از موبایل نگرانه به خصوص وقتایی که کنارشه...

دوست نداره همش دنبال قیمت سکه و اخبار کاشان باشه...

یا

فوتبال بازی کنه.


منبع این نوشته : منبع
مریم ,محمد ,میگه ,نداره ,میخابه ,میزنه ,دوست نداره

مریم جان سالگرد اولین دیدارمان مبارک بـــــاد

قصه از اونجایی شروع میشه که...
ای واااااای قصه از تو خرید عقد شروع میشه
حالا من از وسطاش میگم بعدا از اول به آخر بخونید
بعلههههه گذشت و گذشت تا اینکه سید هشتم شهریور ساعت 2 و نیم شب با صدای تماس من بیدار شدن... تو تلگرام پیام داده بودم برا اینکه حتما هر دو تا کتو بیاره..
جمعه عقدمونه پنجشنبه هم بله برون سید جان هم قراره 4 شنبه تشریف بیارن خونمون... القصه مامان محمد آقا علی الظاهر معتقد بودن حمل 2 تا کت تا سمنان با اتوبوس منجر به خراب شدن اتوی لباسا میشه و اصلا چه کاریه بابا! همون روز 5 شنبه که میان سمنان خودشون با ماشین برای آقا محمد میارن کت بله برون رو...
منتها بنده به شدت معتقد بودم نیاوردن کت باعث میشه یه استرس به استرسای اون روزامون اضافه بشه و چه کاریه به فرضم که اتوش بشکنه خودم درستش میکنم...
داشتم میگفتیدم...
زنگ زدم گفتم جناب استرس دارم کتا رو هم بیار اگه مامان ناراحت نمیشه و ...
که آقا سید محمد فرمودن با وجود اینکه به نگرانیم اعتقادی ندارن ولی چشششم.
ساعت 10 و بیست دقیقه صبح بود که حضرت آقا زنگ در خونمون رو زدن...
من آماده نبودم یعنی در واقع چون تازه از حمام اومده بودم فرصت نکردم چادر سر کنم مامان یه چادر الکی بهم داد گفت بدو برو درو براش باز کن...
گفتم اععع خودت برو چادرم خشگل نیسسس.
گفت شوهر خودته به من چه!
القصه بدو بدو دویدم سمت اتاق و چادر خشگلمو سر کردم تو سه سوت خودمو رسوندم به در
و بعله حضرت آقا رو دوششون کیف یه دستشون دو تا کت با یه دستشون هم جعبه کیک رو نگه داشتن و سوال اینجاست که چطور زنگ زدن؟!
سلااااااممممممم (لبخند)
سلاااااام (لبخندترررر)
بفرماییـــــد (خنده)
سلام سلاااام (خنده ترررر)
حالا ما داشتیم تو راهرو لاو میترکوندیم که مامان تو آشپزخونه داشت چادر سر میکرد.
جعبه کیک دست محمد آقا موند کیف و کتا دست من که ببرم اتاقم.
با جعبه وارد خونه شدن طفلی چون مامان هنو تو آشپزخونه بود و خونه تقریبا خالی بود مونده بود کیکو چه کنه منم که دستم پر بود داشتم میرفتم سمت اتاق که وسط راه موندم که عشقم تنها نمونه یه وقت تا خاستم برگردم مامان از آشپزخونه اومد و احوالپرسیشون شروع شد که دیگه من با خیال رااااحت رفم سمت اتاقم تا وسایلو بذارم...
برگشتم دیدم محمد آقا داره میاد سمت اتاق...
گفتم اع کجا؟
دستشویی یه ابی به سر و صورت و... بزنن...
رفتم آشپزخونه دیدم مامان کیکو باز کرده امیدم اوممده بود دیگه...
مامانو بغل گرفتم گفتم آخخخخخ جووووووووون اشک شوق تو چشام جمع شده بود مامان خنده از لبش نمیرفت گفتم چه شوهری گرفتم دلت بسوزه از همین حرفا میزدم که یه قطره از اشکایی که تو چشمم جمع شده بود چیکه کرد مامان پیشونیمو بوسید گفت برو دیوونه تنها نمونه...
رفتم سمت اتاقم که ببرمش پیش خودم یهو یادم اومد کیک با چای کیکه... گفتم سماور با سر گفت باشه تو برو...
آقا محمدو هدایت کردم تو اتاقم...
این قسمت کامل از حافظم پاک شده



یادمه گفتم نیاین بیرون تا من میزو بچینم.. کادو ها رو هم بردم که رو میز بذارم...
برگشتم دیدم امید تو دستاش دو تا شمعه مامان و آبجی دورش جمع شدن دارن شمعایی که امید رفته خریده رو نگا میکنن ببینن کدوم خشگلتره بذارن روش!
یه زرد بود یه بنفش...
گفتم بنفشششش.
داد دستم...
به کیک نگاه کردم گفتم کجاش بزنم؟؟؟؟
امید گفت وسط در وسطش... من تو حال خودم نبودم اون کصافط داشت گولم میزد قلبمون خراب بشهههه!
رفتم بزنم مامانم دستمو گرفت گفت چکار میکنی خل شدی؟
لبامو دخنر کوچولویی کردم گفتم خو امید میگه...
خندیدن بهم گفتن اون گوشه بذار...
میوه رو چیدم چایی رو دم کردم آ سید محمدو صدا زدم گفتم تشریف بیارین...
طفلی با یه خجالتی این مسیرو می رفت که انگار داره از تونل وحشت عبور میکنه البته حس من این بود...
یه حالتی داره محمد که نگار وقتی جایی معذبه دست چپشو به یه حالتی افقی میگیره کنار پای چپش...
 جلوی گلخونه که رسید دستشو اونطوری کرد دیدم آبجی داره فیلم میگیره رفتم سمت آبجی دوربینو گرفتم پایین تا محمد آقا بیشتر احساس آرامش کنه...
خلاصه لامپا رو زدم و با دست اشاره کردم که بره رو مبل بشینه...
وقتی نشستن... امید با فاصله چند ثانیه اومد و محمد اقا بهشون دست داد و نشستن امید که اومد رو مبل تکی کنار آقا محمد نشسته بودم مبل محمد آقا دو نفره بود...
آبجی گفت برین کنار هم دارم فیلم میگیرم!
گفتم من اصلا روم نمیییشه!
بعد با شیظنت به کنار خودم اشاره کردم گفتم به ایشون بگشن بیان کنار من... (حالا مبل من تک نفره بود)
اینو ک گفتم اسباب خنده امید و مامان شروع شد و دیگه دست انداختنا شروع شد... شمع داشت خاموش میشد من چشمم دنبال چادرم بود (اع کادومو لو دادم)
حواسم نبودکه کیکو هنو نبریدیم یعنی راستش اصلا نمیدونستم اول کیکو میبرن بعد کادو رو باز میکنن...
گفتم کادو ها رو باز کنیـــــم؟
امید گفت کیک ما رو بدین بخوریم اول شمع داشت خاموش می شد که فوری فوتش کردیم امید گفت حساب نیس داشت خاموش میشد یه بار دیگه...
اومد فندک زد یه فندک گرفت جلو من یک دو سه گفتن من سریع فندکو فوت کردم دیدم اع آ سید مححمد داره حمله میکنه سمت کیک که فوتش کنه سریع خودمو رسوندم دو تایی فوت کردیمش :-)))
گفتم حالا کادووووهااااا
گفتن نههههه کیکو ببرین
دوباره شیطنتم گل کرد گفتم با هم ببریم دستشو بذاره اینجا دو تایی...
یعنی رو دستم :-))))
گفتن چقده تو پررویی...
خلاصه کیکو به اصرا محمد آقا بریدم امید و مامان دست زدن محمد آقا آروم تو گوشم گفت آفرین آفرین...
من یه سر میخندیدم محمد آقا همش سرش پایین بود و گه گاهی یه لبخند خیلی محجوب میزد...
تا من چی میگفـــــتم که یه کمی لبخندش تبدیل به خنده بشه کاملا مشهود بود که خجالت میکشه...
به خودم گفتم اگه مامان و بقیه نبودن الان منو رو پاش مینشوند کیکو فندک میزد میگفت فوت کن خانمم تا لبامو غنچه میکردم واسه فوت کردنش لبامو می بوسید... دلم از این جشنا خاست جشنای دو نفره با قهقهه های مستانه فارغ از خجالت محمدآقا و سرخ شدن صورتم... (با وجود شوخی هایی که واسه باز شدن روی محمد آقا گاه و بی گاه میکردم تو بازبینی فیلم در کمال تعجب هیچ وقت صورت خودمو تا این حد سرخ و گل انداخته ندیده بودم واقعا تعجب شدم....)
خلاصه کیکو که بریدم رفتم کادو ها رو خاستیم باز کنیم که آبجی با حالت عاجزانه ای چشمک زد که اول کادو چرمه رو باز کنم... فکر میکرد ساعته...
هیجان چادرمو داشتم صبر ناز دادن واسه باز کردن کادو نداشتم گفتم هرکی تند تر باز کنه خوشبخت تره...
یهو مث وحشیا کادو هامونو باز کردیم...
خودکار بود تو جعبه چرم.
محمد آقا هم انگشترشو باز کرد اول ایشون تونست کادوشو باز کنه...
یه انگشتر با عقیق سبز...
از سنگای بدلی متنفرم موقع خرید پیشنهاد تست سنگ انگشتر با شعله فندک اتمی رو دادم و فروشنده هم استقبال کرد خسلس خوشحال شدم که سنگ بود نه پلاستیک...برا همین تو خریدش مصمم تر شدم...
بین عقیق قهوه ای و عقیق سبز موندم که چون نزدیک عید غدیر بود ترجیح دادم براش عقیق سبز بگیرم... عقیق قهوه ای رو قبلا دیده بودم دستش گفتم اگه بعدها بخاد میتونه موقتا از بابا قرض بگیره...
به محمد آقا گفتم فیروزه تولدت رو بیشتر دوست داری یا عقیق سبز؟
گفت فیروزه چون تنها سنگیه که روح داره!
حرفایی که حتی اگه پایه علمی هم نداشت واقعا لذتبخش بود... آدم دلش میخاست از دنیا زمان بخره واسه شنیدن و گوش دادن...
میگفت البته شاید دلیل علمیشم اکسید شدن این قسمتای سنگ باشه...اصن یه جور حرف میزد آدم میخاست سرشو بذاره رو پای عشقش چشماشو ببنده بگه شما نازم کن ادامه بده حرفاتو...
نوبت چادر شد کادو رو باز کردم رنگ چادر خیلی خیلی روشن تر از اون چیزی بود که آقا سید بارم از پارچه اسکن کرده بود...
بلافاصله زد به سرم که بشه چادر بله برونم... (الانم کادو کردمش دوباره که همراه وسایل بله برونم دوباره بهم هدیه بشه :-))
خشششگل بود خو من دختلم کوچولووووام :-)
چادرمو برداشتم گفتم من برم سر کنم بیام... تا سر کردم اومدم دیدم اع اینا نشستن دارن کیک میخورن سهم محمد آقا رو مامان داد من ببرم منم یه تیکه از وسط قلب بریدم چون به نظر خوشمزه تر از همه جاش بود کاری هم نداشتم مدل کیک به هم میخوره...مهم این بود که بهترین جاش سهم محمدم باشه :-)




منبع این نوشته : منبع
گفتم ,محمد ,کادو ,کیکو ,امید ,چادر ,داشت خاموش ,کردم گفتم ,خودمو رسوندم ,خاموش میشد ,خلاصه کیکو

من آمدممممم :-)

سلاااااااام

اوووووه بالاخره یه فرصت خالی برای شرح وقایع این مدت!

از آخرین بار تا حالا اینجوریا که من نگاه میکنم باید مطالبی در خصوص

سفرم با خانوادم به کاشان

حضور سید محمد جان برای بار اول به تنهایی به سمنان برای آزمایش گروه خون

حضور سید محمد جان و خانوادش برای خرید بله برون و دریافت گواهی مشاوره پیش از ازدواج به اتفاق ایشون

و در نهایت

حضور سید جان به مناسبت اولین سالگرد دیدارمون به تاریخ 8 شهریور 96

درج نمااااااایم.

امااااااا

چون میترسم جزییات بهترین روز از یادم بره ترجیح میدم کههههه

اول از سالگرد بنویسم...

هرچند که در نوع خودش روزی که سید برای مشاوره و خرید اومدن خودش یه روز منحصر به فرد و یه اولین باره بی نظیر تو زندگیم بود.

و اماااااا

سالگردمون بزن بریم :)


+

از ظهر حلقمو دست کردم برا دل خودم... خیلی دوستش دارم و چقدم باش حال میکنممممم

الان که دارم تایپ میکنم میبینم لامصب چه خشگلههههه تو دستم :-))))




منبع این نوشته : منبع
حضور

دلت جهانو تو خودش جا داده سید

امشب داشتیم عکس خاستگاری دوم رو میدیدیم...

این عکس دست محمد رو شونم  بود و منو چسبونده بود ب سینش منم دستم رو سینش...

اندازه دستی ک رو شونم بود با اندازه کل صورتم ب راحتی برابری میکرد...

هر دو ذوق عکسو داشتیم...

با خوشحالی ب سیدمحمد گفتم دستت از صورتمم بزرگتره ❤

یهو دیدم ۷ هشت تا استیکر غم اومد

جا خوردم گفتم چی شده؟

نکنننن چی شد ی دفعه؟

گفت دست بزرگ صورت کوچیک... یاد سیلی حضرت رقیه افتادم....

قبلش ب اردلان تعریف میکردم ک قبل از اینک بابایی بیاد تو زندگیم ی شب ک نماز شب نمیخوندم فرداش گریم میگرفت و با کل خونه قهر بودم بعدش دیگ بگیر نگیر داره...

خلاصه فک کردم غمای از این جنس با بوس و بغل من حل نمیشه... خودمم خیلی دلم لرزید بغض گلومو گرفت....

چ فکرایی میکنی شمام آقا سید

دلمم برا اون حال و هوای وصل شدن تنگ شده بود خیلی...

ب خصوص بعد از شهید حججی خیلی اوضاع دلم ب هم ریخته تر شد...

سر و سامونش فقط نماز شب و قران بود.

سید میگ اگ قران نخونه نمازش تنظیم نمیشه...

ولی برای من اگ نماز شب نخونم نماز اول وقتم تنظیم نمیشه...

کلا کل گناه های من با نماز شب محو میشن حتی دروغ از مصلحتی ترین نوعش...

با نماز شب حس سبکی میکنم...

انگار رو آب شناور باشی مث ی تخته چوب... دیگ برام مهم نیست اب کجا ببره منو مهم اینه ک رو آبم و از هوا لذت میبرم.

خلاصه برای اینک حال جفتمون بهتر بشه گفتم میای با هم نماز شب بخونیم؟

عهد کنیم ب دل کوچیک حضرت رقیه ب دردی ک از اون سیلی کشید دیگ نیاد شبی ک عمدی از نماز شب غفلت کنیم؟ خب؟

دو بار نوشت قول قولللللل

خدا ب دلامون رحم کنه پای قولمون بمونیم.

چقدر حالم بهتره شبایی ک نماز شبمو میخونم... انگار برا همه کارای بدم تو طول روز ب خدا رشوه دادم...

چقدر محمد دلش عجیبه...

محمد در عین سادگی خیلی پیچیده ست... یعنی شاید همه فک کنن آدم پیچیده ای نیست همونطور ک من تو ماه های اول آشناییمون فکر میکردم... اما واقعیتش آدمیه ک الان بهت میگه ی لبی ب ما بده لامصب...

هنوز چند لحظه نگذشته از عکسی ک تو آغوش هم روز خاستگاری گرفتیم میرسه به کربلا و سیلی حضرت رقیه...

شاید بخاطر اینه ک هر جور حساب کنیم نسبش ب امام حسین میرسه... محمد خیلی از من ب خدا نزدیک تره.... گفتن نداره ولی من تقریبا دو روزه ک فقط نماز صبح خوندم...

میگم ک نماز شب نخونم هیچیم درست نیست...

استغفرلله برای این سستی ها و بی غیرتی ها...

محمد اینطوری نیست تا حالا نشنیدم از لبش کاهل نماز باشه...

خدایا ما ازت چی خاستیم تو ختم قبلی یادت نره تو رو خدا

حواست بهمون باشه رنگ و بوی تو رو داشته باشیم ب من شعوری اندازه محمد عنایت کن آمین یا رب العالمین


منبع این نوشته : منبع
نماز ,محمد ,خیلی ,نمیشه ,حضرت ,اندازه ,حضرت رقیه ,تنظیم نمیشه ,سیلی حضرت

خاستگاری - پرده پنجم

قرار بود یه جلسه دیگه آ سد محمد و مادرش بیان خونمون تا یه سری سو تفاهماتی که جلسه قبل در خصوص وضعیت رفت و آمدمون پیش اومده بود مرتفع بشه...
سید و مامان اومدن یه شاخه گل خشگل رز با ربان نباتی برام آورده بود البته هنوز نرفته پیش اون یکی شاخه گلا چون کامل خشک نشده....
این بار با سید دوباره که رفتم تو اتاق اوضاع با دفعه قبلی فرق داشت
برام یه بروشور آورده بود با یه سالنامه...بروشور شهیدعباس دانشگر بود.
سالنامه شهدا.
سالنامه بی نهایت زیبا بود اصلا شبیه این سالنامه تبلیغاتی ها نیست خیلی شکیله آدم نمیدونه توش چی بنویسه!
هرجور که حساب کنیم حیفه.
بروشور وصیت نامه شهید عباس دانشگر بود شهید مدافع حرمی که سمنانی بود و دست بر قضا تصادفی محمد تو کاشان تو بزرگداشت این عزیز حاضر شده بود و فکر میکرد من نمیشناسمش خونه شهید دانشگر کوچه رو به روی ما بود دبیرستانی که بودم با خاهرش دوست بودم اما مث همه دوستی های دبیرستانم تموم شد.
بگذریم...
قرار بود قولامون رو مکتوب کنیم هر دو زیرشو اضا کنیم انقد کار رو سرم ریخته بود که فرصت نشد مکتوب کنم چیزی رو...
ان شا الله باشه برای دفعه بعدی.
نگاه شهید دانشگر حرف داره.... نگاه شهید حججی که دیروز شهید شد.
میخاستم طرح چهره محمد رو بزنم.
از وقتی صحنه اسارت شهید حججی رو دیدم دستم به چهره محمد دراز نمیشه...
بهم میگفت به شهید دانشگر قبطه میخورم... خوب نمیفهمیدم حالشو.
میگفتم شهید دانشگر که منو نداره چ غبطه ای آخه!!!!!!!!! ما که خوشیم خوشبختیم...
اصلا درک نکردم اون شب که از بزرگداشت شهید دانشگر اومد...
ولی اداشو در آوردم که مثلا حالتو میفهمم ولی نفهمیده بودم...
امشب که محمد رو خابوندم تا الان بیشتر از 400 بار صحنه قدم زدن شهید رو جلو عقب کردم اون 5 ثانیه رو بیشتر از یک ساعت و نیمه دارم پشت سر هم جلو عقب میکنم... چرا یادم میره این چشما؟
چرا تا ابد تو ذهنم نمیمونه؟
چرا؟
میگن علی قران ناطق بود...
به من باشه میگم وجود این مرد سر تا پاش جز به جز اندام و حرکاتش صلابتش وای بارالها این انسان قران ناطق بود...
من با محمد سر چه مسائلی چه بحثایی که نمیکنم!
سر اینکه یه پیرهنو دو بار نپوشه مثلا تو دو جلسه از خاستگاری...
سر اینکه سبز روسریم با سبز مانتو خیلی ست نیست!
من به چیا فکر میکنم و شهید دانشگر و محسن حججی فکرشون کجاها بود؟
من یه جورایی کم آوردم امشب.
کم آوردم از اون چشما...
باختم.
قشنگ زمین خوردم از چشماش.
از شعورش....
امشب معنی غبطه خوردنو فهمیدم...
محمد میخاست یه ختم قران برداریم به نیت اینکه امام زمان هم سفره ما باشه تا پایان یکی از ختما...
همون شبی که از بزرگداشت شهید دانشگر اومد...
من ترسیده بودم حالم خیلی بد بود میترسیدم که ته دلش نیت شهادت باشه...
محمد تو این یه سال حتی یه دروغم بهم نگفت دعوای آخرمون سر این بود که من فکر میکردم محمد بهم دروغ گفته...طفلی هرچی گفتم به جون خرید ولی میگفت بهم نگو دروغ گفتی که نگفتم بهت...
خیلی بهش ظلم کردم طفل معصوم...
بم گفت نیت شهادت ندارم خیالت راحت باشه...
میخام یه ختم بردارم با این نیت:
بسم الله رحمان رحیم
سپاس درگاه لطف بی کران راستگوترین وجود عالم امکان حضرت حق تعالی که چون گفت خلف وعده نمیکند نکرد هرچند بندگان کوچکش فراموشکار، گناهکار و بد عهد بودند. مادر بود به هنگام نیاز به آغوش و عشق و پدر بود به هنگام حاجت شانه برای اتکا.
در پایان ختم کتاب شریف علاوه بر میزبانی حداقل یک شب از وجود با خیر و برکت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه صاحب فرزندی باشیم که مثل عباس و محسن جسم و روحش نذر ائمه (علیه السلام) و ادامه دهنده راه ایثار و مردانگی عباس ها و محسن ها باشد.
قلب من و اقیانوس قلب محمدم لبریز از عشق ائمه(ع) و وجود بی منتهای قطب عالم امکان حضرت مهدی(عج) باشد تا آنجا که جرات کنم آرزوی شهادت خودم و باشکوه ترین لطف خداوند به زندگیم آقا سید محمد رو تو قلبم بپرورانم.
هیچ آنی، احساس پشیمونی از انتخاب هم نداشته باشیم و این زندگی دو نفره تا ابد و حتی بعد از مرگ، در نهایت خوشی، آرامش، سعادت دنیا و آخرت و همچنین بی نیازی از دنیا و متعلقاتش ادامه داشته باشه.
روحمون هر روز بزرگتر از دیروز بشه و در این مسیر عقب نشینی بی معنا باشه الی الابد.

متن فوق به همراهی محمدم تا روز عقد قابل اصلاح و بازنگریه.


منبع این نوشته : منبع
شهید ,محمد ,دانشگر ,باشه ,وجود ,خیلی ,شهید دانشگر ,قران ناطق ,عالم امکان ,امکان حضرت ,دانشگر اومد