تلخش لطفا...

مامان رفت بیرون...

زنگ زدم به سید خیلی ازش تشکر کردم و گفتم دیگه به ما نمیخوره و... دلیل خاست... گفتم چون من از نامزدم کادوی ولنتاین گرفتم ولی تو نه! دیگه باهام تماس نگیر :)

مامان که رفت بیرون و تونستم چند دقیقه ای صدای سید رو بشنوم خیلی آروم تر شدم...

کلا کپسول انرژیه این مرده خارق العاده...

و تازه بعد از شنیدن صدای محمد بود که فهمیدم چقدر آویز جواهرم زیبا تر از زیباییه که بش فک میکردم...

گاهی که به ذهنم میرسه بالاخره یه روزی یه جایی یه وقتی باید از هم جدا بشیم خیلی دلم برای خودمون می سوزه...


بعد از خدافزی زنگ زدم به آژانس 1010 عوضیا گفتن نمیتونیم براتون گل و شکلات بفرستیم... گفتم دیوس تو آدرس همسرمو داری... بسته رو داری می بری در خونشون!

اگه من شنبه تسویه نکردم برو خونه شون از نامزدم بگیر! میگفت نمیشه منم گفتم به درک!

یه آژانس دیگ زنگ زدم... بر نداشت.

سومیه برداشت و اتفاقا خیلی خوشحال هم شد!

قرار شد یه شاخه رز قرمز و یه جعبه شکلات ببره میلاد 8 و به سید زنگ بزنه که بیاد تحویل بگیره منم هزینه رو شنبه واریز کنم.

گفت چه شکلاتی؟

گفتم تلخش لطفا.

به هر عنوان قرار شد بین ساعت 4 تا 5 این اتفاق بیفته.

خدا کنه که سید اون ساعت بیرون از خونه نباشه.

همین دیگه... این فعلا تا اینجای ماجرا.ببینیم چی میشه...

+

اخ که چقدر از تحمل قیافه مامان متنفرم لعنتی اومده تو اتاق دیده پای سیستمم باز داره تیکه میندازه که تو که محمدو اینترنتی پیدا کردی دیگه دنبال چی میگردی! ای خداااااااا راحت شم از دست این خانواده دیوانه آمین



منبع این نوشته : منبع
گفتم ,خیلی ,بیرون ,تلخش لطفا