فرار خواهیم کرد - 24 آبان 96

مریم قصه ما که حسابی بعد از این سه روز دلتنگ و بهونه گیر شده بود وسط چت کردن با محمد بهش گفت میشه شنبه بیای سمنان به خانواده هامون نگیم که دعوامون کنن...

محمد گفت چه طوری؟

مریم گفت مثل مجردیامون من به بهانه دانشگاه... تو به بهانه حوزه!

ذوق زدگی تو نگاه هاشون موج میزد هرچند پشت لب تاپ بودن ولی کاملا مشخص بود!

داشتن از خوشی این پیشنهاد و پذیرش جانانه محمد جون میدادن!

قرار شد شنبه یعنی سه روز دیگه محمد به خانوادش بگه داره میره نمایشگاه رسانه های دیجیتال تهران...

مریمم به مادرش بگه از ساعت 10 تا 6 کارگاه 7 ساعته آموزش مقاله نویسی استاد بابایی رو شرکت میکنه...

این دو تا از صبح که فهمیدن سه روز دیگه قراره یه ملاقات قایمکی داشته باشن دارن از استرس و ذوقش رو ابرا راه میرن...

قرار شده یه سوئیت بگیرن و مریم با خودش صبحانه ببره نون صبحانه با سید... بوسه ی ناشتایی هم قطعا وجود داره :)

همه چی مثل مجردیا با این تفاوت که این بار میرن سوییت با شناسنامه هایی که اسمشون توش نوشته شده نه کلاس زیرزمین دانشگاه :))

+

چون تازه سه روزه از هم جدا شدن خانواده هاشون دعواشون میکنن که پولاشون رو صرف رفت و آمد کنن میگن نزدیک خونه خریدن باید از هم دور بمونید و پول جمع کنید.

خانواده هاشون نمیدونن که این دو تا با هم بودن رو به کل هیکل برجای تهران هم نمیدن چه برسه به خونه های کلنگی قم!

+

اگه خانواده ها بفهمن حداقل دو سه روز باید محمد سمنان بمونه و اینطوری همه فامیلای مریم میگن چه پسر بیکاریه! نمیگن کار براش اولویته دومه تو زندگیش :) اولویته اول عشقشه.

+

و اینگونه ترتیب اولین فراره 7 ساعته داده شد.


+
تا آخره اسفند همین آشه و همین کاسه... هفته ای یه بار به همین صورت... ولی خانواده ها فک میکنن هر 40 روز یه باره :)
بعد از عروسی به خانواده هاشون میگن ما طاقت جدایی نداشتیم دلتون بسوزززززززززه


منبع این نوشته : منبع
خانواده ,محمد ,هاشون ,مریم ,همین ,میگن ,خانواده هاشون